هنگام روبرو شدن با خانواده آقاي كاظمي کاخکی چيزي كه بيشتر توجه ام را جلب كرد وجود سرشار از ايمان و انرژي یک جانباز شمیایی و همسرش صبورش بود.
محمد رضا کاخکی از روزهاي سختی ياد مي كند. روزهايي كه به خاطر درمان مجروحیتش مجبور شده از شهر و ديارش به تهران بيايد. روزهايي كه حتي براي گرفتن داروي هاي مورد نيازش مشكلات زيادي داشته.
و هم اكنون كه با حمايت هاي بنياد شهيد و امور ايثارگران مشکلات درمانی اش تا حدود زیادی رفع شده و علاوه بر آن خداوند دو فرزند صالح به او عطا كرده، راضی و خوشحال به نظر مي رسد.
او كه بازنشسته نيروي دريايي است، هم اكنون در خانه یا بیمارستان دائم تحت مداوا قرار دارد.
روزهایش را با تماشای تلوزیون و فيلم هاي دفاع مقدس می گذارند. گاهي اوقات هم به آسايشگاه جانباز ميرود و با دوستانش می نشیند و خاطراتش را مرور می کند.
البته او بيشتر اوقات را زير دستگاه اكسيژن سر می کند.
محمد رضا کاخکی در پایان خاطره ای نقل می کند که حکایت از عشق و شور جوانان ایران اسلامی در دوران جنگ تحمیلی برای رفتن به جبهه و دفاع از کیان اسلامی دارد؛
در سال 1361 محصل كلاس دوم راهنمائي بودم. مدير مدرسه به بچهها اعلام كرد كه اگر مايل به اعزام به جبهه هستند ميتوانند جهت ثبت نام به واحد بسيج مدرسه مراجعه كنند.
من هم پس از ثبت نام جهت آموزشهاي نظامي با عدهاي از همكلاسي ها عازم شهرستان "كاشمر" شديم.
چند ساعت بعد از اینکه به پادگان آموزشی کاشمر رسیدیم، يكي از برادران پاسدار همه را به صف كرد.
از پچ پچ بچه ها فهمیدیم که قرار است فقط بچه های قوی هیکل و قد بلند را به آموزش بروند و همین طور يكي يكي آنها را صدا ميكردند.
در همین حین يكي از دوستانم بنام "شهيد سيد حسين اكرامي" كه كلاهي پشمي بر سر داشت، كلاهش را حسابی بالا كشيد آنقدر که دستکم 20 سانت به قدش اضافه شد.
او را صدا زدند و با خوشحالي به جمع بچههاي آموزشي پیوست و ما را به شهرمان "كاخك" برگرداندند.
دوره بعد موفق شدم به جبهه اعزام شوم و جالب اينجا بود كه با همان دوست و همکلاسی ام - شهيد اكرامي- در یک گردان بوديم.
و سید حسین اکرامی در عمليات "والفجر مقدماتی" به عنوان خط شكن به درجه رفيع شهادت نائل آمد.
بله دانش آموزان بسیجی ما هر طور که می شد و از دستشان بر می آمد، خود را به جبهه رساندند. چه فرق می کرد با دست بردن در شناسنامه و بالابردن سن و سال، یا با کشیدن کلاه پشمی و قد بلند شدن.
مهم رفتن بود و باقی بهانه......
