می شناسیم
منم مرتضی
همان که بعد ظهر های جمعه جلد جمکرانت بووووود .jpg)
ولی نه در حد مرتضی
حتی ند در حد "میم" مرتضی یا نقطه "ت"
دلم گرفته
به خــــودم نــــگاه نمـــی کـــنم
بر گشــــــــته ام دل شـــــــــــکســـــــــته و مــــــــغـــــــلوب از افـــــکارم
برگــشــتــه ام پریـــشـــان و پــشــیــمــان
آقــای من آقــای من ![]()
بـا چــــــه رویــــــی برایـــــــت بـــــنــویـــــــســم ؟!
بـا چــــه رویــــــــی بــــــگویــــم
مـن کـــــــه تــو را فــقـط در خـفـــقـان ایــن دنــیا صــدا میــزنم
محــتــاج تـــوام
مرا از خــــودت نـــــران
به خـــــــدا مــــــــن کـــــه تـــــو ایـــن دنــــــیا غــــیر تـــو کـــسـی رو نــدارم
میدونم دلـــت از مــن گرفــتـه
مــیـــــدونـــم چــه کـــرده ام
اشـــــکــام جـــاریـــســت و دســـــــتام لـــــرزان
پـــی آنـــــچه که از دســـــت دادم
با دلــــی صـــاف این بار صــــدایت میـــــــــکنم
دستــــــــم به نوشـــــــتن نمــــــــیرود
آنچــــــــه کـــــه در دلـــــــــم اســت بیـــــش از جـــوهر این خـــودکار است
که بتـــــوانــــد بر روی کاغـذ فقـــــط نــقش و نــگار جــــــاری کــــند
نمیـــــــخواهــــــــم نوشـــــــته هــــــایــــم ظاهــــــری باشـــــــند و از دلـــــــم نتراود .
آقـــــــــــــا جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان از دلم اگــــــــــاهی
از خــوارج
از انچه که نمـــــیدانم
بــــــــــیم دارم
پس دســـــــــتم بـــــــــگیر
نگذار مصـــــــــلوب و بــــــــــیمـــــــار این بازی شوم .
یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا مـــهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی
شاعر : یار آشنا
گفتگو با جانباز شيميايي محمد رضــا كاظمي كاخكـي

محمد رضا كاظمي كاخكـي جانباز شيميايي 60 درصد و بازنشسته نيروي دريايي است. او متولد1348 در شهر گناباد است. در اسفندماه 1362 در جزيره مجنون شيميايي شده و به خیل عظیم ایثارگران و جانبازان حماسه ساز دوران دفاع مقدس پیوسته است....
می گوید: 14 – 15 سال داشتم.عجب روزي بود در جزیره، حمله شيميايي شد و دقایقی بعد همرزمانم جلوي چشمم پرپر شدند....
روی ادامه مطلب کلیلک کنید ...
ادامه مطلب
ایرج باباحاجی- «مادر پارسال مرد. خوب شد که مرد و نماند این فیلم را ببیند. از روزی که امیرحسین و مجید شهید شدند، او سی و سه سال داشت و کسی باور نمیکرد این زن با این سن و سال دو پسر بزرگش را از دست داده و مادر شهید است؛ یکی در سال شصت و مجید هم در سال شصت و هفت. از آن روز مادر نشست پشت در و چشم به سر کوچه دوخت تا شاید یک روز برگردند. رگهای قلبش گرفت ولی بهشت زهرای پنجشنبههایش فراموش نشد. خیلی دوست داشت عروسی دو پسرش را ببیند، قسمت نشد. آخرش هم طاقت نیاورد و سال گذشته پرید. خوب شد نماند تا مجید سوزوکی اخراجیها را ببیند

.jpg)
لطفا برای دیدن ادامه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب

برای دیدن ادامه بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ...
ادامه مطلب
رسم رهایی تو را در خفقان ذهن من جستجو میکنی
میتوانم جسد بی تحرکت رو
بر روی چشمان بی سویت پیدا کنم
میتوانی به دنبال فرج باشی
و در نگاهی دیگر خط پای تو را دنبال میکنم
رسم بی دینی نیست
هم کیشت را
در روشنایی کیشش تنها بگذاری
و در تاریکترین اتاق غمت چله نشین خزون دیگری باشی ؟
میتوانم وجود را در لابلای چینش دیوارهای کلبه ات بیابم
سرانجام هر گزافه گویی کفر نیست !!
چرا مصداق فکرت را در بودیسم میابی ؟
چگونه پاسخ میدهد ؟
در تلاطم هل هله ذهنت به فکر او نیستی ؟
مگر او نیست که خالق توست ؟
مگر او نیست ناظم این کلبه ؟
چه مست کنم وقتی تو را در سجود و قنوت او پیدا کنم ؟
در درون کلبه ات ، سبز ، سبز به رنگ آیین
مرتضی
قلمم روی ورقه
ورقه همون تنمه
نفسم تو سینه حبسه
از شناخت مجهول
قلم جوهر خون
قلبم از عشق تهی
عشق مینویسمش ......
تنم پاک می کند
عشق مجهول
کلبه را گشتم
هیچ نیافتم
در راه این توشه چیست ؟
از کسی طلب کنم ؟
مرا هم رحمی هست ؟
به قلب میگویم : عشق چیست ؟
عشق ؟! عشق ز که گویی ؟
تو را آفرید ، در تلاطم بازگشتی !!
برگرد ، بشناس ، حس کن
تسبیح ، صدای ضرب
عشق تبلور وجود میابد
اه بار الهی تو زمن نومید نشدی
من در اعماق خودم
در کوله بار باران حادثه
گم کرده ام
گوهر حیات را
حمدت کنم ؟
تاب این فکر از من صلب شده
مگر میشود من ؟!
من با تو چه کردم ؟؟!!
بت کلبه ام
سرزنش میکند
جای بازگشت هست ؟؟!
توان جستن تو را دارم ؟؟
از کدام راه ؟
صدا : به درون خودت فکر کن توانی یافت ؟!!
مرتضی
می خواهم دور باشم
می خواهم دور باشم از این شهر سوخته
شاید بر روی تپه ای دور کسی غریب
التهاب دیدن مرا در هدهد سینه خود می پروراند
ای کاش بر صفحه سفید زندگیم
نقطه سیاهی
روشنی پیدا میکرد
عشق تکیه زدن
به مرواردید ذهنم هر روز
به من میخندد
اما با صدای چرخش تیغ روی درخت زندگیم
دنیا دیگر معنای نداشت
مرتضی
سرو بلند ذهنم در خم يه تلاطم خم شد
و چنان در اوهام پريشان خود دست و پا ميزنم
انگار اوهام مرا ميخکوب و مصلوب ميکشند
اه اگر با ديگر حضرت عجل به من نگاه کند
اه اگر مرا در اين وهم سنگين رها نکند
کاش چکاوک ذهنم پر و بال شکسته نبود
کاش ميتوانستم بر بام همسايه درنگي کنم
لب به سخن گشودن ذهن من از بي پروايي نيست
اين همه گناه از بي پروايي ست
ميخواستم کلبه خود را با تو زينت دهم
افسوس که در کلبه را گم کرده ام
من به کدامين گناه مستجب اين وضعم ؟
اگر چه چکاوک ذهنم خبر از مخزن اسرار ميدهد
بار دگر چرک نويس را دور ميريزم
تن بيجان من بر دست اوهام جيغ کشان !
تن بيجان من بر سره اوهام ناله کنان
چه دگر مانده از تن وجان من ؟
خواستم کافري باشم ميان انچه که در راه ديدم !
اما راه زياد و رهرو کم
نهيبي امد ، برهان و نزديک شو
تو ز که گويي ؟ من در اين بيغوله تنهام
زبانم جاري شد !!
خدايا مرا ببخش !!
مرتضی
